close
چت روم

+رمان+

کلارا - قسمت آخر

تا ان شب به یاد ماندنی، کلارا از نقاشی ها و عکسهایش نمایشگاهی برگزارکرده بود که با استقبال خوبی مواجه شد و


ادامه مطلب ...

طبقه بندی: +رمان+،
امتیاز : :: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 171
[ جمعه 23 / 01 / 1392 ] [ 8:35بعد از ظهر ] [ ] [ نظرات () ]

کلارا - قسمت ششم




ادامه مطلب ...

طبقه بندی: +رمان+،
امتیاز : :: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 139
[ جمعه 23 / 01 / 1392 ] [ 8:34بعد از ظهر ] [ ] [ نظرات () ]

کلارا - قسمت پنجم




ادامه مطلب ...

طبقه بندی: +رمان+،
امتیاز : :: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 149
[ جمعه 23 / 01 / 1392 ] [ 8:33بعد از ظهر ] [ ] [ نظرات () ]

کلارا - قسمت سوم




ادامه مطلب ...

طبقه بندی: +رمان+،
امتیاز : :: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 137
[ جمعه 23 / 01 / 1392 ] [ 8:32بعد از ظهر ] [ ] [ نظرات () ]

کلارا - قسمت چهارم




ادامه مطلب ...

طبقه بندی: +رمان+،
امتیاز : :: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 147
[ جمعه 23 / 01 / 1392 ] [ 8:32بعد از ظهر ] [ ] [ نظرات () ]

رمان کلارا - قسمت دوم

در كتابخانه مشغول مطالعه بود، به قدری در اين كار غرق شده بود كه متوجه تاريك شدن هوا نشد. وقتی به خودش امد كه به علت ساعتها نشستن روی صندلی تمام عضلات  پشتش دردناك شده بود، كششی به اندامش داد و به اطراف نگريست از خودش تعجب كرده بود كه تا اين وقت شب بيرون مانده بود.

از جا بلند شد اه بلندی کشد وشروع به جمع کردن وسايلش كرد به نظرش رسيد وقت ان است كه به خانه بازگردد.كيفش را بر دوشش انداخت و به راه افتاد. از ميان قفسه های مملو ازکتاب عبور كرد تا وارد راهرو شد. راهرو بلند و تاريك بود و او نمی توانست جلويش را ببيند، برای همين دستش را به ديوار كشيد تا كليد برق را بيابد. 

نفسش بند امد ، دستش به شئی سردی برخورد كرده بود انقدر سرد كه تنها يك چيز را در ذهنش تداعی می كرد مرگ..





طبقه بندی: +رمان+،
امتیاز : :: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 129
[ جمعه 23 / 01 / 1392 ] [ 8:31بعد از ظهر ] [ ] [ نظرات () ]

رمان کلارا - قسمت اول

کلارا - قسمت اول

كلارا دختر سرزنده و شوخ طبعی بود كه همه او را دوست داشتند، زمانی كه كودكی خرد سال بود در تصادفی هولناك والدين خود را از دست داده بود و تنها برادرش كوين برايش مانده بود انها با عمويشان سام زندگی می كردند. كلارا به شدت به برادرش وابسته بود، اما تابستان گذشته او را هم از دست داد. 

بعد از اين اتفاق او بسيار گوشه گير و كم حرف شد و اين تغيير از زمان انتقالشان به شهر جديد بيشتر شد. جايی كه دوستی نداشت تا حرفش را بفهمد، برای همين تمام مدت به كتاب خواندن مشغول بود و خود را  پشت ان پنهان می كرد. 

دوستان جديدش او را دختری منزوی، درس خوان و كسل كننده می دانستند و از كلارای قديم اثری نمانده بود. عمويش فكر می كرد اين تغيير مكان در روحيه اش اثر مطلوب دارد اما او از لاك خود خارج نشده بود و حاضر نبود از ديواری كه بين خودش با دنيای خارج كشيده بود عبور كند. 

تنها نقطه مثبت ان پيشرفت درسهايش بود و تنها دليل ان زمان زيادی بود كه در كتابخانه صرف می كرد.

______

نویسنده:شیدا.وبلاگ دست نوشته های یک خون آشام





طبقه بندی: +رمان+،
برچسب ها:رمان کلارا - قسمت اول، رمان، رمان جدید، رمان خون آشامی، رمان خارجی،
امتیاز : :: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 174
[ جمعه 23 / 01 / 1392 ] [ 8:26بعد از ظهر ] [ ] [ نظرات () ]